تبليغاتX
ورود ممنوع !

 

 

يك...دو...سه...ضبط ميشه...بروووو.... :

نازي نازي امشب دلم دست توئه...

 كااااات!!!! 

اين چرتو پرتا چيه داري تو پخش زنده مي گي؟!؟!؟

يه بار ديگه...آماده؟ بروووو!!

دوددووورروووو ...ميشي جون وارد ميشود!

_خسته نباشيد جدا قربان!!تبريك عرض ميكنم!بعد اين همه وقت ...جسارته اما ممكنه مرحمتي نموده و اندك زماني از وقت مبارك را اينجا جلوس فرماييد و بناليد كه در اين همه مدت چه غلطي ميكرديد؟!؟!؟!

آخه آدم حسابي...از آخرين متنت بيشتر از يك سال ميگذره!تو نميگي ما از شدت ناراحتي از دوري تو ميريم عقده اي ميشيم بعد سيگار ميكشيم بعد معتاد ميشيم ميميريم؟!!(البته به علت عدم امنيت جاني اين داستان خلاصه ميشود!)

میشی جون- d:  "-:  ??-:

- :w /:) بروو بابااا منگل!!

خوب انگار ميشي جون در بدو ورودش خيلي ذوق زدس!!

اما احتمالا بعد از اين همه مدت اومده تا يه هنري از خودش نشون بده! وبدون شك ميخواد بگه:

سلاااااااااااممممم دوووستااااي خل گل خودم!!

ميدووونم...قبول دارممم...وليييي راستش ميخواستم در ورود ممنوع رو براي هميشه تخته كنم...اما خوب...حالا كه دوباره برگشتم و خيلي خوشحالم...!

دلم براي تك تكتون اينقدر شده بود====>( ) ببين دقيقا همين قدر! اندازه ي سوراخ جوراب انگشت كوچيكه ي اصغر...ميشناسيش كه؟بابا مورچمو ميگم

نميدونم چند وقته كجاست..آخه يه گوشه قلادش افتاده بود!

ميدونم كه شما هم خيلي دلتون برام تنگ شده بود! (انجمن اميدواري به فسردگان روحي وبلاگ شكسته!)

به هر حال اومدم كه بگم همه كه هستن...پس كي نيست!؟ ميشي جون هستم!منم هستم!

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:44  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

بخون یه خورده اطلاعات عمومیت بره بالا!

             

نوروز

اورمزدو فروردین ماه/۱فروردین

نوروز بزرگترین جشن ایرانیان از نخستین روز بهار همراه با سر سبزی طبیعت و شادی آغاز می گردد.در آیین زرتشت ( آیین راستی و درستی اهورایی) سه سینی از سبزه به نماد اندیشه ی نیک،گفتار نیک و کردار نیک بر خوان(سفره ی هفت سین)می نهند تا موجب فراوانی در سال نو شود.رنگ سبز آن رنگ ملی ایرانیان و نماد امرداد امشاسپند ( بی مرگی و جاودانگی می باشد ). سمنو ( مایه ی خمیر ) که نماد خوبی برای زایش و باروری گیاهان توسط فروهرهاست.سنجد، بو و شکوفه ی آن سر چشمه ی دلدادگی است.سماق،چاشنی زندگی. سیر و سرکه برای پاکی میباشد. آب،نماد خورداد امشاسپند.سیب سرخ(میوه جات)،نماد سپندارمزد امشاسپند.سرکه،نمادی از شهریور امشاسپند می باشد.کتاب اوستا،نماد اهورا مزدا.آفرینگان(شمعدان)نماد اردیبهشت امشاسپند.شیر و تخم مرغ،نماد وهمن امشاسپند.آینه،نان،پنیر،سبزی،نقل شیرینی و آجیل و جز آن بر خوان می نهند که همگی نمادی از داده های اهورایی می باشد.

باید بدانیم بر خوان نوروزی (سفره هفت سین) نباید پافشاری در گذاشتن حروف سین و حروف دیگر داشته باشیم بلکه باید بهترین داده های اهورایی بر خوان آماده باشد. زرتشتیان در نخستین بامداد نوروز در کنار چهار چوب پایین در ورودی خانه مقداری آویشن می ریزند که نشان بر قراری جشن در آن خانه است.زرتشتیان در نخستین روز سال نو به نیایشگاه محل زندگی خود می روند تا سال نو را با همازوری(همبستگی)با یکدیگر و نیایش به درگاه اهورا مزدا آغاز نمایند و سپس مانند هر ایرانی دیگر به دیدار بزرگان فامیل و آشنایان میروند.

پ.ن:بچه هاااا داریم به آغاز سال ۳۷۴۵ نزدیک میشیم...!! یه چی بگم!؟من هنوزم وقتی می خوام تاریخ بزنم مینویسم...۳۷۴۳(۱۳۸۴)...!!

پ.ن:نمی دونم چرا اصلا حس نزدیک شدن به عید نیست!!

پ.ن:چهار شنبه سوری این هفته رو فراموش نکنیدااا ما این هفته هم دوباره میگیریم...

پ.ن:میشی جون سال خیلی خوبی رو برای همه ی شما آرزومنده(با از این حرفا که همه میزنن) اما من فقط میگم حواست باشه که موقع تحویل سال خواب نباشی و گرنه تا آخر سال دیگه مجبورم بیام بیدارت کنم تا بیای به وبلاگم نظر بدی!!

پ.ن:نداره دیگه تموم شد!

                      « بدرود »

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:39  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

يه روزي مي گفتم كه دلم براي احمق ترين فرد دنيا ميسوزه...اما حالا بايد بگم...دلم براي كسانيكه احمق ترين فرد دنيا رو دوست دارند مي سوزه...!!

                 

*ميشي جون، خسته شده...ميشي جون، مدتهاست كه خسته شده...*

[لینک ثابت]   نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 16:15  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

این جمعه که مثل هفته های پیش با یکی از دوستام به پیست رفته بودم چندتا از این سوسولا با اسکیتاشون هی جلمون قر می دادند و تنشون می خارید(فکر کنم دلشون کتک می خواست)یه نیم ساعتی گذشتو ما هم به رو مبارکمون نیوردیم نه اینکه جلو این بچه فینگیلا کم اورده باشیم...آخه ما اصلا این بشرو آدم به حساب نمیاریم(میدونم تو هم با من موافقی پس فعلا بشین سر جاتو هیچی نگو)تا اینکه از پشت سرم یه صدای طولانی مثل کشیده شدن فلز روی زمین که بهم نزدیک می شد احساس کردم و بعد یه چیز محکم خورد به ساق پام که در جا بی حس شد ...چند لحظه بعدش همونجا که من افتاده بودم چنان دعوا برره ای شد که اگه خودمو پرت نکرده بودم اونور الان هنوزم همونجا(نه...10 متر پایینتر زیر زمین )بودم!!این یعنی اینکه ازت خوشم امده... واقعا شانس اوردم که نمی خواست بهم بگه دوسم داره!!پسره میخواسته خودی نشون بده و بگه آره منم آدمم از اون سر زمین با اسکیت رو زمین تا اونجایی که من وایسادم خش میندازه و اتفاقا(نه...دقیقا و با نقشه ی قبلی)هنرنماییش تو ساق پای من تموم می شه...بعضی از این پسرا چقدر عقده ایند(بابا با تو نیستم گفتم بعضیا)وقتی می خوان به یه نفر ابراز الاغه کنن طرف مقابلشونو خیط می کنن...با این حال من یکی که خیط نشدم و به جاش چنان بلایی به سرش اوردم که هر موجود ۱پا ۲پا ۳پا...پا به توانn اونجا بود از شدت خنده غش کردو بعدش هم مرد!!خودش هم دیگه از خجالتش وارد زمین نشد...!!آره دیگه با میشی راه نیومدن سنگینه...دیگه تا وقتی تو زمین بودیم پسرا یه دم جلمون چپو راست می شدنو تعظیم می کردن و راهو برامون باز می کردن خلاصه اون روز کلی حال کردیم !!آخر سر هم وقتی داشتیم می رفتیم همون پسره امدو می خواست شمارشو بهم بده...!!!بابا این بشر تا چه حد می تونه پررو باشه!!؟؟؟منو دوستم یه نگاه به هم کردیمو یه نگاه به اون و بعد گذاشتیم رفتیم اونم از پشت سر افتاد به التماس (بابا تا کی میخواید منت ما دخترا رو بکشید یوخدی خوددونو جم کونید)

پ.ن : شوخی کردم جدی نگیر...ولی ریز می نویسم که نتونی بخونی...من که میدونم همون قبلی ها هم به زور خوندی

پ.ن: همتونو خیلی دوست دارم مرسی از اینکه به وبلاگم سر می زنید...

پ.ن: نظر یادتون نره...!!!!

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:14  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

                                        

                           

            

                         

                           

                         

                         

                 

             

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                         

[لینک ثابت]   نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 20:35  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

اگه بهت بگم که تو هوا بین زمین و آسمون معلقم و نمی دونم که می خوام برم بالا یا زیر خاک،باور نمی کنی...

اگه بهت بگم که اگه این نخی که یه سرش به زمین وصله و اون سرش به شصت پام پاره بشه تو یه سیاره دیگه سقوط می کنم،باور نمی کنی...

اگه بهت بگم که همین الان دارم با یه ستاره دست می دم،باور نمی کنی...

اگه بهت بگم که دیگه پنجرمو دوست ندارم چون ارتفاعش کوتاهه،باور نمی کنی...

و اگه بهت بگم که تا یک دقیقه ی دیگه میمیرم گریت می گیره و مطمئن می شی که دیوونه شدم...

ولی با این حال دستم رو می گیری و آروم می گی:عزیزم کاملا درکت می کنم...

و اونوقت من هم با بی حوصلگی لبخندی بت می زنم و می گم که باور می کنم...

اما پیش خودم فکر می کنم که اونم مثل من دیوونس...!!!

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:15  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

برو،نه،نیا...خواهش می کنم جلو نیا...برو و تنهام بذار...بذار کمی تو خودم باشم...ازت خواهش می کنم...آره سخته ولی عادت می کنی...آره بعد از یه مدت حتی اسمم هم یادت نمی یاد...!!بازم فراموش می شم...یه داستان دیگه...از تکرار بی زارم...

وای سرم داره می ترکه،ای کاش بترکه...چه خوب!!راحت می شم...ولش کن...

۱،۲،۳،۴،۵،۶،...ای بابا...اینا که تمومی ندارن!آخه مگه خسته نمی شن که همین طور دور یه نقطه پیچ می خورن...!؟خوش به حالشون...حد اقل هدف دارن!!از تکرار بی زارم...

اِ...تو که هنوز اینجایی!!وایسادی زجر کشیدنم رو ببینی!؟خب وایسا و ببین که چشمام کم کم رو به سیاهی می ره و بدنم سرد می شه و قلبم ...و اونوقت تو...نه نمی تونم تصور کنم که چه کار می کنی...اما خواهش می کنم که ارزش دانه دانه اشک هایت را پایین نیار...نه...هیچ وقت این کارو نکن...

اما اگه دوست داشتی می تونی گوشه ای کوچک از قلبت رو به من بدی تا هر وقت دلم برات تنگ شد بیامو اونجا بشینم...آره...می دونم که این کارو می کنی...می دونم که هنوز دوسم داری...اون وقت هر بار که می یام یه گل سرخ هم برات می یارم تا اون رو هم در گوشه ای از قلبت جا بدی...و شاید هم اون زمان خیلی ها،گوشه گوشه های قلبت رو به دلیل وجود گل سرخت اجاره کردندو شاید گه گاهی هم به تیکه ی من سر زدند...چه داستان جالبی!!ولی مثل همیشه تکراری...!!از تکرار بی زارم...

خب...حالا دیگه برو...می خوام کمی تنها باشم...تنهایی!!نه...!!از تکرار بیزارم...!!

هی...!!کجا داری میری!!؟می خوای تنهام بذاری!!؟از حرفام خسته شدی...!؟؟از قیافم حالت به هم می خوره...!!؟همیشه همین کارو می کنی...همه همین کارو می کنن...همتون مثل همین...

                                                               دیوونه ها...!!

                                                                            از همتون بدم میاد...

وای بازم تکرار...!!!

                               از تکرار...

                                                                                            ((میشی))

[لینک ثابت]   نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 19:48  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

بچه ها امروز مجبور شدم بعد از ۵ ماه ناخن انگشت کوچیکمو بگیر.یعنی به تمام معنا مجبور بودما و گرنه حاضر بودم خودم بشکنم ولی ناخنم طوریش نشه... وای اونقدر لحظه ی درد ناکی بوووود.....قشنگ سه سانت شده بود...با بد بختی هم چیده شد...کلی براش مادری کرده بودم تا الهی قربونش برم به این قد و بالا برسه... . حالا گذاشتمش به مزایده...بدو بدو......از ۱۰۰۰۰۰ بگیر برو بالا....!!!

[لینک ثابت]   نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:22  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

                                 اگه گفتی من کیم!؟               

                        آخی...!! 

                   ...

                  

                            

                        

 

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 13:45  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

[لینک ثابت]   نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:11  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

از همه کسانی که گاهی به وبلاگ میشی سر میزنند و نظرشون رو برام می نویسند ممنونم.از کسانی هم که سر می زنند ولی نظری نمی دند هم ممنونم.خب شاید اونقدر وبلاگم افتضاهه که دلشون نمیاد در موردش نظر بدن.بهشون حق می دم...سعی می کنم بهترش کنم.از اونهایی هم که اصلا تا به حال به این وبلاگ نیومدند بازم ممنونم.بالاخره باید انصافو رعایت کرد!شاید اونها هم خواستند به اسم وبلاگ احترام بذارند!!

[لینک ثابت]   نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 18:11  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

داشت نزدیک می شد...با قدمهایی کوتاه، بدنی سرد... قدمها چه بی رحمند..

.گل من نباید زنده می موند...گل من داشت زجر می کشید...گل من گلبرگ نداشت...گل من برگ نداشت...گل من حتی یه خارم نداشت...گل من زیبا بود برای من...گل من رویا بود برای من...گل من تنها بود خیلی زیاد..

.عقربه ها می رن جلو...ثانیه ها جلو تر...گل من مرده بود و من، در کنارش با قیچی و ظرفی آب... و حالا پنجره رو باز می کنم، ارتفاع...چشماتو ببندو پرواز کن...!!

 

[لینک ثابت]   نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 18:56  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

فرهنگنامه ی بی نزاکتی   یا      چطور کفر مامان رو د ر بیاریم...! ! !

 

·      می دونی همه ی جازیست های موفق وقتی بچه بودن،موقع غذا خوردن مدام با قاشق می زدن روی ظرفشون!؟

·      مامان گناه داره...وقتی باهاش می ری حموم شالاپ شولوپ کن تا مامان هم خیس بشه و کیف کنه!!

·      علم ثابت کرده که وقتی غذا رو بمالی به صورتت خوش مزه تر می شه!!

·      جغجغه تو بنداز زمین و ببین مامان چند بار خم می شه تا اونو ورداره...اگر کم تر از 20 بار خم شد،جیغ بکش!!

·      اون لیوان پلاستیکیت که سرش چند تا سوراخ داره،می دونی چیه؟آبپاشه...!!

·      اگه گفتی کاغذ توالت چند متره!؟

·      یک لیوان آب،پتوی اضافی،یه بالش دیگه،اسباب بازیت،دوباره یه لیوان آب،بوسه و یک داستان دیگه،(همه و همه چیزهایه که باعث می شه دیرتر بخوابی!!)

·      یاد بگیر که در توالی رو از تو قفل کنی و جیغ بزنی!!

·      آرد + آب = ماکارونی!!

·      وقتی مامان می پرسه چه کار می کنی،همیشه بگوهیچی مامان جونم!

 

 

[لینک ثابت]   نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 21:3  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

سلام بروبچز...!!!

خوبین همه!؟ وای من الان از اینکه بعد از یک ماه پا اینترنت نشستم دارم از خوشحالی میترکم...!!! آخه زده بودم مدم کامی جونو پکونده بودم (البته من کاریش نداشتم نمیدونم چرا یه دفعه خودش زد به سرش...!!) 

یه مدتی بود که یه دفه دچار تنگی نفس میشدم و هم زمان فشارم هم می افتاد و می افتادم تا اینکه امروز صبح دیدم نه دیگه نمیشه بی خیالش شد و ماما و پاپا بردنم بیمارستان(خب من که اولش حوصله این بچه بازی ها رو نداشتم و هی غر میزدم بعد از دیدن لبخند ملیحانه ی ماما و نگاه دلنشین پاپا با همون قیافه پریدم تو ماشین خلاصه هر کی با یه نظر میفهمید که از ناف دهات لسانجلس امدم ...!!!)

وقتی رسیدیم ساعت 8 ربع کم بود که ما اولش نیم ساعتی از زیادی دکترا هول کردیم تا تصمیم گرفتیم که بالاخره به یکیشون افتخار بدیم.تو همین موقع ها بود که این نفس ما قرش گرفته بود و ناز می کرد نمیومد بیرون!!!دیگه این جناب ازرائیل تشیفشون رو اورده بودند و من مشغول چونه زدن بودم که صدا پاپا جون رو شنیدم که دیگه پاک قاتی کرده بود و نزدیک بود بره سرایدار اونجا رو ور داره بیاره تا با همون جاروش راهه نفسمو باز کنه!!منم تا دیدم که اینقد پاپا از  بی درو پیکری اونجا عصبانیه یه دفه از جام پریدمو بیخیاله اسرائیله که یقمو ول نمی کرد شدمو چاقو جیبیمو در اوردم و یه زنجیر هم بستم دور دستمو امدم از اتاق بیرون اول یه کف گرگی رفتم تو دماغه یه پسره که اونجا وایساده بود و خیلی احساسه خوشگلی می کرد و دکوراسیون صورتش رو ریختم به هم بعدم کل بیمارستان رو قتل عام کردم

(با همون چاقو جیبیه ها!!) بعد رفتم سراغ پاپا که از قیافش معلوم بود که از یهو شکوفا شدن این همه استعداد در من چقدر شوکه شده و من فهمیدم که داره همین جوری به داشتن دختری مثل من افتخار می کنه...!!!و بعد ماما هم که غش کرده بود ورداشتیم و رفتیم طرف خونه و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد (حالا اگه دوست داشتین میتونین این داستانو باور نکنید ...!!!)

 

[لینک ثابت]   نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 21:43  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

چقدر که دلم گرفته و تنهاس...!

قلبم در گوشه ای پژمرده و سطل های پشت چشمانم،تمام آب بدنم را به اشک تبدیل می کنند...

اشکی خون آلود که برای تنهایی هایم،غصه هایم و دل گرفتگی هایم،صورتم را به باتلاق خون

 تبدیل می کند...

قلبم با هر تپش ضعیف خود هشداریست برای امید...

لبهایم در انتظار گفتن کلمه ی زندگیست و سوزش شانه هایم به دلیل وجود بالهاییست که مدتها

 آنها را در زیر پوستم حبس کرده ام و به امید رهایی آنها می باشم...

[لینک ثابت]   نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 17:58  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

« تابلو »

نقاش تابلویی از دیوار کشید،

و چون آن را نصب کرد،

همگان قاب را خالی دیدند،

و خنده هایی مغرورانه سر دادند...!!!  

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

« گور دسته جمعی »

در گورستان قدم می زدم،

ناگهان متوجه قبری شدم،

قبری که بالای آن عکس میلیون ها نفر را چسبانده بودند...

یک گور دسته جمعی!!

خاک روی سنگ قبر را گرفته بود،                                 

خاک را کنار زدم                                                             

                                            دیدم سنگ قبر ،                                                            

 چیزی جز مجسمه ی یک دلاری نبود...!!                     

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 « دل سوخته »

 نمی دونم چرا وقتی گفتند : « فلانی عاشق دلسوخته است »

و من گفتم : « کجای دلش سوخته؟! »

همه فکر کردند من از عشق چیزی نمی دانم...

در صورتی که من فقط معنی دلسوخته را نمی دانستم!!

                                                                                                    « قوقولی »     

 

      

[لینک ثابت]   نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 13:8  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

دست در دست هم به دیار عشق پرواز کردند ، با بالهایی از جنس نور ، فرزندان هوا گیسوان طلایی و پر نور خورشید را دست به دست به آنها می رسانیدند ، خاک گرم پوست آنها را نوازش می کرد ، گه گاهی شاپرکی رد می شد . آن دو همدل بودند...آن دو هم صدا بودند...آن دو جوان و بی تجربه بودند...آن دو عاشق بودند...! 

  مرغی پر می زد ، هر دو هم زمان آن را می دیدند . لبخندی گرم بر لب داشتند و با عشق به هم می نگریستند.                    

...تا زد و روزی دست زمخت و پر زخم زمان کاغذی را از میان دست های سرنوشت فالگیر بیرون کشید...

خورشید خود را پشت تکه ابری پنهان کرد...گویی می خواست از واقعیت بگریزد... ابر خون گریست... زمین از زور خشم از هم شکافت...هوا دگر هرگز آفتابی نشد...همه خود را شریک غم گلدان می دانستند.

گل مرده بود و گلدان ساکت بود...گلدان ساعت ها بود که ساکت بود...گلدان روزها بود که ساکت بود...گلدان ماهها،گلدان سالها بود که ساکت بود...

آسمان رعدی زد...گلدان نعره زد...آسمان پایین آمد...او را در آغوش گرفت...گلدان از وسط شکافت...در وسط شکاف قلبی سیاه می درخشید...

گلدان برای باری دیگر به خاک پیوست . گل هم در آنجا بود . خورشید از پشت ابر بیرون آمد . هوا آفتابی شد . مرغ نغمه ی خود را از سر گرفت .زمان بندها را در دست فشرد و دست فالگیر به سوی رهگذران دراز شد.

  گل و گلدان عشقی تازه را در قلبهای خویش تجربه می کردند...!!!  " 

                                                                                                                                                             «میشی جون»

                                           

[لینک ثابت]   نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 23:5  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

دچار

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست اگر که

ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد...

دچار باید بود  و  گرنه زمزمه

حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد..

                                                                      «   سهراب سپهری  »      

                                                                         

[لینک ثابت]   نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 20:54  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

سر آغاز

سلام...سلام...سلام

اِ اِ اِ....اِی باباااااااااااابچه مگه تابلو به اون بزرگی رو ندیدی که همین طوری سرتو انداختی اُمدی تو!!!؟؟؟!؟

آخه شاید اینجا یکی یه کارخصوصی داشته باش...(حاجی فکر بد نکن!!!)

منظورم اینه که شاید یه بیچاره ای می خواد بیاد اینجا یکی تو سر خودش بزنه یک تو سر زندگیش...

حالا چرا قیافتو اون طوری می کنی!؟ باشه بابا...حالا که اُمدی قدمت رو چشم...به وبلاگ حقیرانه ی میشی کوچولو خوش اُمدی... درسته که سقفش نم داره و بعضی وقتها هم که از زیرش میری ممکنه که چند قطره ای هم بدرقت کنه...درسته که هنوز نمایی نداره...درسته که صاحبش کمی خله...(آقا می خوای بخواه می خوای هم نخواه...هرچی باشه ما هنوز با هم کمی خورده حساب داریم،یادت که نرفته وارد منطقه ممنوع شدی!؟) ولی تو به بزرگی خودت ببخش و با اُمدنت بازم میشی کوچولو رو خوشحال کن...!!!

این میشی کوچولو ۱۵ سالشه البته چون می دونم که کسانی هستند که این وبلاگو می خونند و اگه بگم ۱۸ سالمه وقتی دیدمشون باید به دلیل یه سری دلایل در برم به همون ۱۵ راضیم...خلاصه این میشی جون ما(خودمو می گما)یه موقع یه چیزایی می نوشت که گیر دوستای ناباب اُفتاد و قرار شد که یه وبلاگ بزنه...از اون روز تا حالا خیلی می گذره تا اینکه بالاخره این وبلاگ به کمک یه دوست گلم (البته بیشتر دوستای من مثل خودم خلن) راه افتاد و حالا تا کجا بخواد بره،نمی دونم...تا حالا که من مشغول به وب گردی بودم و اگه یاد بگیرم که چه طوری لینک و این چیزا بذارم یه سریشونو حتماً معرفی می کنم فعلاً که هیچی بلد نیستم و به کمک شما هم خیلی احتیاج دارم تا حالاش که از نظر تایپ به خیر گذشته...!!که اونم مطمئنم که ۶ تا غلط توش دارم...!می گی نه!؟خب بشمار!!

راستی هر کسی که بتونه غلط ها رو پیدا کنه یه جایزه میلیون دلاری از شرکت LG می گیره...!!!

موفق باشید...بدرود 

 

 

[لینک ثابت]   نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 0:39  توسط میشی جون |   |  ارسال به دوستان

 

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
ارتباط با من


 

اردیبهشت 1387
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385